سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

زیر باران توام از لطف او
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

بسم الله الرحمن الرحیم

اغلب اوقات انسان این را درک میکند که با خواسته خودش زندگی اش را پیش می برد؛(بگذریم که اکثرس هم غرق غفلت و گناه می شود این اوقات...)

اما برخی لحظات، اتفاقاتی در زندگی رخ می دهد که حس می شود خدا خودش به تنهایی دارد مسیر زندگی ات را رقم می زند...( یعنی همان جبر لذت بخش خدا)

 

نمیدانم ، شاید برای برخی این لحظات به اصطلاح من "جبری ، ناخوشایند بنظر بیاید

اما من ؛

تشنه آنم که خدا برایم جبرش را نشان بدهد ...

 

لااقل از این جهت که اندکی انسان به خودش می آید

حواسش جمع میشود که معبودی هم هست

و ذوق آنکه حواسش هست به بنده نالایقش

و ان شاءالله که از عصیان فاصله می گیرد....

 

حالا این اتفاق هر چه میخواهد باشد

از قبول نشدن در رشته مورد علاقه گرفته،

تا رد استخدام و...

حتی پول نداشتن برای خرید غذا و میوه مورد علاقه آدم،

و شاید هم

نرسیدن به شخص مورد علاقه آدم در زندگی .

 

مسئله اینجاست که همه این اسبابی که انسان به سراغش میرود

وسیله است برای وصال حق و شناختش ...

 

اگر آدمی به این درک عمیق برسد که همه چیز وسیله است ،

و  یقین داشته باشد که الخیر فی ما وقع؛

که خدا برایش جز خیر نمیخواهد،

آنوقت تشنه این میشود که خدا برایش خط به خط زندگی اش را رقم بزند...

 

گاهی باید بعضی چیزها از زندگی انسان خط بخورد تا هزار خط بعدش عوض بشود و بشود همان که خدا میخواهد...

 

همه اینها مقدمه بود برای اینکه بگویم

باید از بعضی چیزها که گذشته ما نیز بگذریم

و لحظه به لحظه مان را بسپاریم به خودش...

و فقط بنده او باشیم

نه دور و بری ها و مخلوقاتش...

 

اگر ادعای بندگی داریم و هنوز پای چیزی که خواستیم و بهمان نداده و اصلا دلش خواسته که ندهد، زار میزنیم و چنین و چنان می گوییم؛( بگذریم که گاهی خدا نکند ولی پای کفران نعمت و گناه و هزار چیز دیگر باز میشود اینجا...)

باید به بنده بودنمان شک کنیم ...

 

بارالها

مرا برای خودت نگهدار...

" یه منتظر

 

 

 

 


[ چهارشنبه 94/5/7 ] [ 7:53 عصر ] [ یه منتظر ] [ نظرات () ]

 بسم ربی

 

من و یک سبد خیال و توئی و که بی تو آهم

بگو بی تو من چه هستم ، بگو بی تو من چه حالم

 

نه خیال روز بی تو ، نه گذر ز شام بی تو

نه دمی نفس که بی تو ،نفسم کند تباهم

 

نه خیال روی جز تو، نه که یوسفی به جز تو

بکند مرا زلیخا؛که در آتشت به چــاهم

 

چه غروب سهمگینی ،چه طلوع بی نشاطی

چه هوای سرد و سختی، بروی اگر؛نمــانم...

 

 

ســلام بر نفس های مسبّحی که گذشت

 

وسلام بر دل هائی که لرزید

و سلام بر اینجا برهمین دفتر نگاشته های بی تو بودنم

که روزهاست طعم دلتنگی چشیده

وحالا

آمدم شاید دمی نفس تازه کند باز درهوای تو...

گرچه با دلــ نوشته ای نیمه کارهـ...

 

و صمیمانه التماس دعا...

"یــه منتــظر

 

 


[ پنج شنبه 92/5/24 ] [ 6:35 صبح ] [ یه منتظر ] [ نظرات () ]

 

به نام خالق "تــو

 

نه بغضم خیال چکیدن دارد...

و نه خیالم از این همه بغض خیال رهائی دارد...

دارد چه میکند نام تو با قلب من؟

دارد چه میکند یادت با نفسهایم؟

دارد به کجا میکشاندم خیال چشمهایت؟

اصلا حواست هست ؟

حواست هست دارم ذوب میشوم پیش برق نگاهت...."حتی در خیال هم...

داری چه میکنی با دنیایم؟

چه میکنی با دلتنگی های دلم که بی تو تاب ماندن نمانده برایم...

آهـ ای مخاطب خاص ی که نمیدانم کجائی وکی آمدی و جا باز کردی میان واژه های بی پروای دلم...

میدانی

گاهی

که نه

"همیشه!

دلم

سخت

هوای

با تو بودن

میکند...

حتی در خیال هم... 

راستی

چه میکنی با دلم که بی تاب میشوم؟؟

 

"یـــه منتـــظر

 

 


[ جمعه 91/9/17 ] [ 2:59 صبح ] [ یه منتظر ] [ نظرات () ]

من شانه به شانه نوشته هایم خیس اشک ایستاده ام...

زیر چتر دلتنگی هایم...

وبا نوازش باران دلشوره و بی قراری هایم...

من با دستهای تو جان سپردم...

همان وقت که از من جدا شد و دیگر...مال من نبود...

من از هجوم درد بی تو بودن سوخته ام...

من بی تو تحقیر شده ام پیش نگاه پرغرور ثانیه...

من اینجا روی قلب پردردم هر روز سیاه مشق نوشته ام از نام تو...

من شکسته ام زیر رگبار بی امان فاصله ها...

من سوخته ام از نگاه تو...

آن وقت که دیگر نگاهت نبود تا سایه بیندازد روی قلبم ...و من فخر بفروشم به آفتاب...

من هیچ شده ام بی تو...

من هر روز از بغض های پر دردم، از ناله های بی صدای دلم، از نفس های سنگینم گفته ام برای تو...

اما هیچ کس نفهمید عمق دردم را...

هیچ کس با خبر نشد ...

از رسوب بی امان بغض های قلبم...

هیچ کس ندانست ...

سکوتم از نداشتن حرفی برای گفتن نیست...

هزار حرف دلم...گفتنی نیست...

هیچ کس نتوانست درک کند...

اینکه نفس گیر شدن نفسهای بی توأم ...شوخی نیست...

شوخی نیست تحمل درد شدن نفسهایی که مجبوری آمدنشان را تجربه کنی...

دارد نفس هایم را به بازی میگیرد رؤیایت...

 

خــ ـــ ــدا جــ ــان

هوا بفرست...

مــن

نــفـسـ ـــ ـم

درد

مــی کنــــد.....


[ یکشنبه 91/7/9 ] [ 3:8 صبح ] [ یه منتظر ] [ نظرات () ]

 

بسم الله

جنون و آتش هجران...خدا...دلم...دردا...

میان آتش عشقت چه سوختم دردا

 

نگاه مرحمتی کن ؛نفس به تنگ آمد

هجوم یاد تو در دل..چه بی دلم دردا...

 

نگاه گرم تو افسوس بر دلم رؤیاست

میان سردی دوران..در تبم دردا

 

تو میروی نگه تو بر دلم مانده

کجا رفیق نیم ره...به مردنم دردا

 

که بی تو خرده نفس هم خدا ز من گیرد

ولی اگر بماند...بی توأم...دردا..

 

"یــــه منتظـــر

 


[ جمعه 91/7/7 ] [ 6:22 عصر ] [ یه منتظر ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 2
کل بازدیدها: 7532